رجعت صدر

روزشمار بازگشت امام موسی صدر

رجعت صدر

روزشمار بازگشت امام موسی صدر

رجعت صدر

همه روزهایی را که نبوده ای می شمارند،
من روزهایی که به بازگشتت مانده...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حاشیه نوشت:
هرگونه کپی برداری و نشر مطالب این وبلاگ
در راستای آشنایی با سیره و نشر افکار
امام موسی صدر(أعاده الله)
آزاد و موجب امتنان است!

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
پیوندها

۳۰ مطلب با موضوع «زخم های خانگی» ثبت شده است

یا ذالحـَمـدِ وَالثـــَّـنآء


حدودِ چهل و سه سال پیش بود...

انسانی

در محراب کلیسایی

به خاطر انسانیتِ انسان

فرمود:

«اجتمعنا من أجل الإنسان»

که؛

«برای خاطرِ انسان اجتماع کرده ایم.»

چهل و سه سال گذشت

با هـــــــــــــــــــــــــــــــزار درد و دریغ

که آن هایی که اجتماع کردند و متحد شدند.. .چشمشان را به روی انسانیت بستند و انسان را نشناختند!

پس به خاطرش... کاری هم نکردند.

و آن ها که انسان را دیدند و پیام انسانی اش را شنیدند... برای انسانیت اجتماع نکردند و پراکنده شدند!

و من ... هنوز... بعد از چهل و سه سال...

نه فهمیده ام؛

معنای اجتماع چیست؟ و برای کیست؟

و نه شناخته ام؛ که انسان کیست؟ و برای چیست؟

تا چه رسد به این که به خاطرِ او ...

۱ نظر ۳۱ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۳

یا رازِق َ البَرایا


و خداوندِ منّان،
بر ما، و بر سرزمینِ ما منّت نهاد، ما را شایستۀ برتری و بزرگی دانست!

سرزمین ما را تنها کشورِ اسلامیِ مردم نهادِ دنیا قرار داد!

نعمت و رحمتِ آرامش و امنیّت را بر وطن ما ارزانی داشت!

ما را از بلای خانمان سوزِ جنگ... و قحط سالی، در امان نگاه داشت!
حاکمیتمان را از آنِ دانایان و مؤمنان قرار داد!
دشمنانمان را نا امید ساخت! دوستانمان را شاد کرد!

باشد که شکرِ این نعمت را به جای آوریم...

بندگی اش را گردن نهیم! تا از بندِ بندگی هر آن چه غیر اوست آزاد و رها باشیم!

سرزمین ما ایران

۴ نظر ۹۷ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۴۷

یا غافر الخطایا!


بگذار همۀ عالم کوفه باشد...


کوفه ای که همۀ دروازه هایش بسته باشد....
کوفه ای که همۀ کوچه هایش بن بست باشد...
کوچه ای که درِ همۀ خانه هایش به رویت بسته باشد...


کوفیانی که ...همه... نمازشان شکسته باشد...
و عهدهایی...که همه با نمازشان شکسته باشد...


و بغض هایت... که با عهدهایشان شکسته باشد....


و چشم های مردی... که غریبانه به اشک... نشسته باشد...و دست هایش که بسته باشد...
و سرش که به سنگ نامردمی شکسته باشد ....

و دلی که بسیار پیش تر از سرش شکسته باشد...

بگذار... همه عالم... کوفه باشد...

تا خدا هست... هیچ مـُسلمی غریب و تنها نمی ماند!

-----------------------------------------------------------------------------------------
اقتباسی از مناجات های سید مهدی شجاعی

پی نوشت: گفتی که دل شکسته باید آورد ..... یعنی دل از این شکسته تر می خواهی؟؟؟؟

۱ نظر ۱۵۴ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۴:۱۵

یا من إستقرّت الأرضونَ بإذنه


«ایمان دارم که می توان تاریخ لبنان را به دو دورۀ کاملاً مجزا تقسیم کرد؛ دوران قبل از موسی  صدر و دوران موسی صدر!»

جمله ای از اسقف اعظم اتریش، کاردینال فرانس کوینگ

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

یادم آمد نزار قبانی (با کمی تغییر البته؛) ) می گوید:موسی مسیح: مردی در مه!

قبل أن تُصبح حبيبي

كانَ هناكَ أكثرُ من تقويمٍ لحساب الزَمَنْ.

كان للهُنُود تقويمُهُمْ،

وللصينيِّنَ تقويمُهُم،

وللفُرْسِ تقويمُهُمْ،

وللمصريِّينَ تقويمُهُم،

بعدَ أن صرتَ حبيبي

صارَ الناس يَقُولون:

السنةُ الألفُ قبل عَيْنَيْه

والقرنُ العاشر بعد عَيْنَيْه

به یاد وبلاگی قدیمی
از حلقه وبلاگی یاران صدر:
کسی که از امام موسی صدر می نوشت!

پیش از آن که تو عشق من باشی...بیش از یک تقویم برای گاهشماری وجود داشت:
برای هندوان تقویمی بود، برای چینیان تقویمی بود، برای پارسیان تقویمی بود و برای مصریان تقویمی بود...
بعد از آن که تو یار من شدی؛ چنان شد که مردم گفتند:

هزار سال پیش از چشمانش!

و قرن دهم پس از چشمانش!

---------------------------------------------------------------------------------------------
وامی از استاد سید مهدی شجاعی:
ای که زمین به اذن تو برپای و استوار است... آنچنان زمین گیرمان مکن که توان برخاستن نداشته باشیم!

۳ نظر ۲۶۶ بازدید موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۲۹

یا مَن قامتِ السّمواتُ بأمره


صدرـواژۀ ششم

خلیج مطلق- ابتکار سیاسی امام موسی صدر در نام گذاری خلیج فارس با عنوان "خلیج مطلق" در مصاحبه ها و سخنرانی های بین المللی، برای پایان دادن به اختلافات میان ایران و عرب!

Independent Gulf: Diplomatic invention of Imam Mousa Sadr to solve political conflict between Iran & Arabs about the name of "Persian Gulf".
He used: "Mutlaq Gulf"- "Independent Gulf"- instead of any other names in his international lectures and interviews.

شارع الخلیج الفارسی

ماجرا از یک سوء تفاهم ساده –و شاید عامدانه- شروع شد؛ ....

۹ نظر ۲۶۹ بازدید موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۰

یا من تـَشـَقـــَّقـَتِ الجـبالُ من مَخافـته


دخترک...كی رفته ای ز دل؟ كه تمنا كنم تو را
برای بار چهلم چشم هایش را بست!

برای این که مطمئن شود جایی را نمی بیند؛
 دست هایش را هم روی چشم هایش گذاشت...

 شروع کرد به شمردن: ده ... بیست .... سی ..... سی و دو ....

سی وسه.... سی و چهار... سی و پنج ...سی و شش ... سی و هفت ...

و.. همین طور که می شمرد...
با خودش فکر کرد: «من که تا چهل بیشتر نمی دانم!؟»

-------------------------------------------------------------------------------------------------
بازنوشته ای از هذیان های سال های نه چندان دورِ یک وبلاگ نویسِ تب دار ...

برداشتی آزاد از فیلمِ کوتاهِ "پدر و دختر"

اثرِ انیمیشن ساز معروفِ هلندی، "  Michaël Dudok de Wit"...

۲ نظر ۱۵۵ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۱۷

یا مَن انقادَ کُلُ شَئ ٍمن خشیتـه


بگذار همۀ دنیا،

 وقایع و حوادث ِ این عالم را....

با خط کش و اشل های حقیر دنیایی شان.... اندازه بزنند...

بگذار منطق های مستدلشان را به رخ بکشند...

فلسفه ببفاند...

بگذار این جمله ها را ... اتفاقی و تصادفی بینگارند...

بگذار در دنیای کوچکی که برای خود ساخته اند، به تجربه های عینی و علم استقرا دل خوش کنند...

اما

من

 یقین دارم:

 اگر طومار ِحزب بعث عراق، در نهم نیسان 2003، با همۀ اعمال ننگین و ضد انسانی اش..

ظلم ها و خونریزی ها و رعب و وحشت ها... در هم پیچیده شد،

خون ِ مظلومیت ِخاندان ِ صدر...دامنش را گرفته بود.

مقارنۀ شهادتِ سید محمدباقر صدر و خواهرش ...با سقوط صدــــدام اتفاقی نیست!

تا همۀ ستمکارانِ عالم بدانند: با مرگ...نمی توان فریادِ حق طلبان و آزادگان جهان را خاموش کرد!

به قول حضرت امام:

مردن تهلکه نیست.......

مردن حیات است......

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پنداشت او...

 قــــلم...

در دستهای مرتعشش...

باری، عصای حضرت موساست.

می گفت:

« اگر رها كنمش اژدها شود…

ماران و مورهای ِ

این ساحران ِرانده و وامانده را

فرو بلعد...»

 

می گفت:

«از هیبت ِ قلم

فرعون اگر به تخت نلرزد

دیگر جهان ما به چه ارزد ؟»

از: حمیـــد مصدق

۰ نظر ۱۳۶ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۳۶

یا من خضعَ کلُ شئ ٍ لهـیبته


خانم الف. حاء. عزیز
سلام!

بنت الهدی صدر

۰ نظر ۲۱۳ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۲۰

باسمک یا مستعان


یادش بخیـــــــــر!

آن روزها....

           که ما....

                    همه....

خرابات نشین یک آستان بودیم...

جماران

منتهای قلّۀ قاف عشقمان.... به پایین همین پله ها خلاصه می شد...
در زیر سایۀ آن ایوان....
از پایین همین پله ها... دستمان از سدرة المنتهای بهشت میوه می چید...

یادش بخیـــــــــــــــر!

"من" نبود... "تو" نبود...
اصلاً انگار یکدیگر را نمی دیدیم!
آخر...آن که چشم به لاجورد آسمان دوخته، و در پی زیارت تلألؤ خورشید است،دل کنده از زمین و زمان!

با همۀ بلند پریدن ها ...
هیچکس دیگران را از بالا نگاه نمی کرد...
اگر عقاب تیز پروازی، سر به زیر بود،
 یا از شرم حضور آفتاب، چشم به زمین دوخته بود،
یا در پی گرفتن دست افتاده ای... در راه مانده ای... جا مانده ای...!


آه ای رفیق سال های دور!
برادر سابق!
کاش می دانستی! این "من و تو"ی لعنتی، چقدر راحت میان "ما" فاصله انداخت!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
آرزو نوشت: کاش زمستان هر سال، در جشن بهار، به جای میدان آزادی، در همین خانه کوچک جمع می شدیم! بی دغدغه این که هوا، بس ناجوانمردانه سرد است....جمعیت زیاد است ....حسینیه کوچک است ...جایمان تنگ است.... کفش هایمان گم می شود ...
 دلخوش می کردیم به معجزه های بی دلیل.
کاش نشانی، آن خانه هنوز یادمان باشد!

نجوا نوشت: ما به فرعونی ترین قصر آمدیم........ما به بی موساترین عصر آمدیم....
ای خدا آواز ده خورشید را........بین ما تقسیم کن توحید را! (احمد عزیزی)

۰ نظر ۲۲۶ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۰

باسمک یا سلطان


گویا این جراحت عظیم تشیع، خیال آرام و قرار گرفتن ندارد، بر هر زخمی که مرهم می گذاریم، بر هر دردی که صبر پیشه می کنیم، از زخمی دیگر، عمیق تر و پردردتر! خون به آسمان می پاشد، رنجی به رنج های مسلمین می افزاید:
یمن و عراق و بحرین، سوریه و فلسطین، پاکستان و هند و میانمار، کشمیر و پاراچنار ...
و بعد از فاجعه منا...این بار زخم هایمان به کشتار بی امان شیعیان در نیجریه خونین تر شد....
و یادم آورد که؛ چقدر امام موسی صدر به شیعیان و مهاجران محروم نیجریه دلبسته اند!

و لا یوم کیومک یا اباعبدالله!

و من اینجا ..روز شهادت امام جوان و مظلوم شیعه، پشت رایانه نشسته ام و لاطائلات به هم می بافم...
و به امروزی فکر می کنم که شهید سمیر القنطار ِدرزی در شهادت از ما بچه شیعه های دوازده امامی سبقت گرفت و خدایی شد!...
که اگر بنا باشد فردایی که سالروز امامت امام الغایب است، چشمانمان به جمال بی مثالشان روشن شود، من ِ سرتا پا گناهِ بی کفایت شرمسار، که حتی یک خراش کوچک از این همه زخم، سهمم نشده با چه رویی مقابلشان بایستم و در چشمانشان نگاه کنم و بگویم: من هم شیعه ام!

تقویم ورق می خورد و تاریخ سرخ تشیع تکرار می شود...و ما درمانده و عاجز، با دستان خالی و کوله باری سنگین از گناه،  تنها نظاره گر این فجایع ایم....
سکوت در برابر ظلم عظیمی که در این سی و هشت سال بر عزت شیعه رفت،
حالا کار را به جایی رسانده که دشمنان اسلام، این بار نه پنهانی و در خفا، که وقیحانه ...
پر مدعا و طلبکارانه، رهبرانمان را از جای جای جهان می ربایند و زخمی و خونین! به زنجیر اسارت می کشند و به هیچ بنی بشری هم پاسخگو نیستند...
یک روز شیخ باقر النمر، یک روز شیخ علی سلمان...و این بار نوبت به شیخ ابراهیم زکزاکی و قتل عام شیعیان مظلوم نیجریه رسیده

این شب ها در فکر «أمّن یجیب» های غریبانه ام....به اشک هایی که در غربت ریخته می شود...

به این که اگر این روزهای پر خون ما اضطرار نیست...پس اضطرار چیست؟
کارد به استخوان رسیدن چیست؟ «متی نصر الله» هایمان چرا به آسمان نمی رسد؟ کجا است فغان «أین الحسن و أین الحسین» هایمان؟ کو اشک هایمان؟ ناله هایمان؟

که اگر امروز حضرت بقیة الله الأعظم(أرواحنا فداه)، تنهاتر و غریبتر از همیشه، بی یار و یاورتر از همیشه، در اضطرار این روزهای تلخ، "في العـَین قذی و في الحـَلق شجا" در چاه ظلمانی این عالم، اشک فرو میریزند و بغض فرو می دهند، گنه از ماست!

------------------------------------------------------------------------------------------
سلام حضرت باران! در میان اشک هایی که به آسمان بیکران پل زده...
برای این کویرِ سوختۀ تفتیدۀ ترک خوردۀ بی نصیب از رحمت، هم
 دعایی کنید! آسمان خاکستری شهرمان بی باران است!

۰ نظر ۲۳۹ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۲:۳۹

باسمک یا برهان


گوش هایشان از قهقهه های معاویه پر شده بود...

چشم دلشان را بستند و دهان های یاوه گویشان را باز کردند و ...

گفتند و گفتند و فریاد کردند:
حرف هایی را ..که شرم است ...حتی برای خواندن تا چه رسد به نوشتن و یادآوری کردن...

به او اهانت کردند و یادشان رفت؛

این مظلومِ سر به زیری که تا به حال لب به توهین نگشوده و جز به سلام بر لب نرانده...
روزی بر دوش پیامبر خدا(ص) ... نور چشم و قوت قلبش بوده...
به او ناسزا گفتند و فراموششان شد؛
حسن بی علی (ع) که به کرامت و بزرگواری شهره است، بر زانوان پیامبر رحمت(ع) بالیده و نیرو گرفته...
جاهلانی که خود را مسلمان می پنداشتند و  با فخر و مباهات خود را «مؤمن»!!! می دانستند....
یادشان رفت که روزی نه چندان دور... این پاره های تن پیغمبر (ص) را "یا بن رسول الله" خطاب می کردند...
در کوچه پس کوچه های مدینه به دنبال فرصتی بودند تا...
این طفلان معصوم فاطمه زهرا(س) را بیابند تا...:
برایشان دعا کنند!
برایشان طلب توبه و بخشش کنند!
نزد رسول الله(ص) شفاعتشان را کنند!
دعا کنند تا آسمان بارانش را دریغ نکند!
از خلق و خوی رسول خدا(ص) تحفه ای برگیرند!
دین خدا را بهتر بیاموزند!

چشم هایشان را بستند و دهان هایشان را باز کردند و فراموش کردند:

«من سرّه أن ینظر إلی سیّد الشباب اهل الجنّه فالینظر الی الحسن ابن علی»

و فراموش کردند: «ألّلهم إنّی قد أحببته فأحبَّه و أحبّ من یُحبّه»!

می فرمود:
«هر که می خواهد سرور اهل بهشت را بنگرد، به حسن بن علی(ع) نگاه کند.»
( البدایة و النهایة، نوشته ابن کثیر دمشقی، جلد 8)
و فرمود: « خدایا ، من او را دوست دارم، پس تو هم او را دوست بدار، و آنان که او را دوست دارند ،دوست بدار.»
("ترجمة الإمام الحسن" از ابن سعد ص130-131 )

او ولی...
نجیبانه و مؤدبّانه ، آن همه ناسزا و اهانت را تنها به یک کلام پاسخ گفت:

«امّت رسول الله!

مثل من و شما مثل خضر (ع) است و موسی(ع)!
 آن گاه که خضر(ع) آن کشتی را سوراخ کرد...آن طفل را کشت...آن دیوار را بازسازی کرد...خشم موسی(ع) برانگیخته شد، از آن جهت که فلسفه آن را نمی دانست، ولی همان اعمال خضر(ع) نزد پروردگارش نیکو و پسندیده بود!»

«... اگر من با معاويه مصالحه نميكردم احدی از شيعيان ما بر روی زمين نبود، مگر اين كه كشته ميشد...»

-----------------------------------------------------------------------------
برداشتی از: بحارالأنوار

ای دلیل و برهان روشن! ما را سبب سرافکندگی بهترین بندگانت قرار مده!

۰ نظر ۱۹۱ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۷:۰۴

باسمک یا دیـــّان


رنگ از رخش پریده بود، تب دار...بیمار...
از نیزه ای که در مدائن به پایش نشسته بود؟؟؟... نه!

از زخمی که بر دلش نشسته بود،

ناله می زد...
عرق سرد بر جبینش نشسته... دردمندانه و به سختی پرسش زید ابن وهب را این گونه پاسخ گفت:


«به خدا قسم كه معاویه برای من از این مردم بهتر است! این مردم گمان می‏كنند شیعیان منند... ولی در صدد كشتن من بر می‏ آیند....اثاث و لباس سفرم را به غارت می‏ برند... اموال مرا تصاحب می نمایند!
به خدا قسم اگر من از معاویه تعهدی بگیرم كه خون خود را حفظ كنم و اهل و عیالم را در امان بدارم... بهتر از این است كه (یارانم!!!) مرا به قتل برسانند و اهل‏ بیتم از بین بروند.
به خدا قسم اگر من با معاویه نبرد نمایم، اینان گردن مرا می گیرند و مرا به معاویه تسلیم می كنند!
به خدا قسم اگر من با معاویه صلح و سازش نمایم و محترم باشم بهتر از این است كه من كشته یا اسیر گردم، با این كه منتی بر من نهاده می شود و تا آخر دهر برای بنی‏ هاشم عیب و عار باشد و معاویه دایماً بر زنده و مرده‏ ما منت بگذارد.»
-----------------------------------------------------------------------------------
«برداشتی از جلد دهم بحارالانوار صفحه 5
به نقل از کتاب علل الشّرایع»

هر چه فکر می کنم...بالا و پایین می کنم....نمی توانم هضم کنم که در مدائن چه گذشته؟... اموال امام...غریب و تنها ... به دور از برادران... چگونه به یغما رفته؟...آن تیغ زهرآگین چطور تا به استخوان رسیده؟...

آن هم نه از دشمن!
از کسانی که ادعای یاری و دوستی می کردند و  خودشان را "یار" می دانستند!!!

ای جزا دهنده! دست ارادۀ ما را به خون دل مظلومترین ها آلوده مکن!

۰ نظر ۱۸۸ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۰:۰۰

باسمک یا منــّان


تنها مانده بود....
پناه آورده بود....

در شهری غریب... با زخمی عمیق... که به استخوان رسیده بود... از تیغی زهرآگین
اما...
جراحتی که بر قلبش نشسته بود دردی جانکاه تر داشت...
و زهر خیانت کاری تر بود....

یارانش...
یاران وفادارش!!!!
در اتاقی دیگر بر سر معامله با معاویه جدال می کردند:
یکی از معافیت خراج سالیانه می گفت...
دیگری هوس حکومت عراق در سر داشت...
------------------------------------------------------------------------------
«برداشتی آزاد از:
بحارالأنوار جلد دهم، صفحه 3و4، به نقل از كتاب تنزيه الانبياء از سید مرتضی»

 ای بخشایشگر!
مباد آن روز که یاری ما، باری شود بر دوش حجت تو! مباد که خنجر ما، که باید به روی دشمن کشیده شود، بر دل دوست بنشیند و غریبانه زمین گیرش کند... مباد که جهالت و غفلت ما سنگی شود و پایش را زخمی کند و راهش را طولانی تر! پروردگار! یاری کردن دین خدا را یادمان بده!

۰ نظر ۱۶۲ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۲

یا منشئ السحابِ الثقال


امسال با سکوت غم انگیز عید و رنج مسلمانان، تبریک، به نحو اسفباری ما را و عید ما را به تلخند گرفت!
همه دلخوشی ام این است که:  از این "کلّ عام" چند صباحی بیشتر باقی نمانده ....و  گمان نمی کنم منعی برای دعای " و أنتم من اهل الخیر" برای مسلمین و مسلمات وجود داشته باشد، که عید و غیر عید ندارد.
به راستی که چقدر فاصله غم و شادی ها، اشک و لبخند های این امت اندک است.
تنها به سادگی جا به جایی چند کلمه،

و جایگزینی چند واژه که به ناگاه «تبارک الله أیامکم» را مبدل کند به «عظّم الله أجورکم»

ایمان می آوریم که جز لفظ جلاله "الله" باقی نمی ماند:
«وَیبقَی وَجهُ رَبَّک ذوالجلالِ والاکرام.»

و فدیناه بذبح عظیم

ترجمه خطابه نماز عید قربان امام، بنا بود عیدیِ عید اضحی باشد.
غافل از این که فارغ از عید...این خطابه هم زخم است و هم مرهم...
هم نوشدارو است و هم نیشتر
که از امام موسی صدر، انتظاری هم جز این نیست: هر که زخمش بیش دردش بیشتر!

باید به سبب این سه روزی که بر ما به عزا مقدر شده، از ثبت خطابه امام چشم پوشی می کردم،
اما حقیقت این است که در این خطبه نشانی از شادمانی عید نیست! نمی دانم کدام عید؟ در کدام سال؟و چرا این همه غم؟ این همه رنج؟ این همه اندوه؟

کدام اضطرار امام را به ایراد چنین خطبه ای فراخوانده است؟
این قدر می دانم این خطبه امام موسی صدر، حرف هایی برای همه ما دارد، که بسیار با احوال این روزها و ایام تلخ ما سازگار است!
تلنگری است به همه ما...مایی که خیلی وقت ها خودمان را از دیگران جدا بافته می پنداریم و در دلمان به رنج دیگران...ذلت و ناکامی دیگران...هر کسی که هستند و هر جا که هستند...به قیمت عزیز شدن خودمان راضی می شویم!

حادثه ای که رخ داده بی شک اندوه بار و غم انگیز است ... از آن روزهایی که انسان با خودش فکر می کند که این بار امانت بنا نبود تا این حد...ناجوانمردانه! سنگین باشد...
این امتحان سخت...بنا نبود قربانی بگیرد
حالا ما مانده ایم و این همه درد...افسوس و حسرت کاری از پیش نمی برد...
تا بدانیم امتحان های بزرگتری از امتحان ابراهیم در پیش است: برادری ها و غمخواری ها اینجاست که خودنمایی می کند.

و کیست که نداند حادثه امروز دشمنان اسلام را که به خون مسلمین تشنه اند، چگونه شاد و مسرور ساخته و از مرگ مسلمانان و رنج دیگران و ننگ برادران چه مستانه قهقهه سر میدهند؟
«ولله عاقبة الأمور»...«والعاقبة للمتقین»

و پس از استرجاع ... و عرض تسلیت به ساحة امام زمان (روحی فداه)
ذکر همه شیعیان جز این نیست: «لا یوم کیومک یا أبا عبد الله»

۴ نظر ۲۹۰ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۴ ، ۰۱:۰۴

یا من هو الکبیرُ المتعال


می‌‏گویند عید شده است. پس مقدم آن را گرامی بداریم و از آن سخن بگوییم و دربارۀ جایگاه و مفاهیم آن بنویسیم و ابعاد و اهداف آن را به مردم یادآور شویم.

شگفتا! عید کی ساکت بوده است تا به کسی نیاز داشته باشد که از طرف آن سخن بگوید؟

عید الأضحی
عیدی که با صدای زنگش گوش جهانیان را پر و دل انسان‏ های غمگین را آکنده از سرور می‌‏کند؛
عامل تحرک ‏بخش بزرگی که کاروان انسانیت را به سرمنزل برادری، محبت و فداکاری سوق می‌‏دهد؛

این نشانۀ الهی:
بر زخم دردمندان مرهم می‌‏گذارد،
با خستگان و درماندگان همدردی می‌‏کند
و دل انسان ‏های درگیر با هم را به هم نزدیک می‌کند.

این پنددهندۀ سرشار از زندگی؛

به کسانی که در خودپرستی خویش غرق شده و در درون خود فرو رفته‏ اند، هزاران هزار پند و اندرز می‌‏دهد.

۰ نظر ۱۹۹ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۷

یا خیر المنزلین


او بزرگ، من کوچک...او بالا، من پایین... او نزدیک، من دور...او آسمان، من زمین... او دریا، من ماهی...

او خورشید، من شبنم...

او_ ایستاده بر بلندی های بلند مکّه، با آن لباس بلند سپید،

من_گمشده و غریب و نا آشنا، در این دنیای غریب و پر همهمه، در اضطراب و اضطرار پرتگاه های تاریک و هول انگیز

خانه دوست

و او درست مثل امامی راه آشنا،  دستم را می گیرد و از بلندی های کوه های سنگی و سخت، می کشد بالا. آن جایی که اولین بار پیامبری دل تنگ و دل شکسته، در دنیایی هزاران بار از دنیای من بی رحم تر، جاهلانه تر، آلوده تر سر بر ستاره باران آسمان مکه بلند کرده و اشک هایش، خداوند آسمان ها و زمین را صدا می زند...

۱ نظر ۲۱۸ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۵۶

یا خیر الذّاکرین


بازگرد‌ ای روزگار امام صدر!
بازگرد با روزگار روشنت، با فرش سبزت ... با شب درخشانت

بازگرد! که روزهای ما را سیاهی پوشانده و کشت های ما را ملخ‌ خورده!
 و شب ما دهشتناک و آکنده از ترس و کابوس شده...
بازگرد همچون خورشید تا کشته های ما را تغذیه کنی و بیماری را از پا درآوری و به جسم ما گرما ببخشی.امام موسی صدر
بازگرد با روزگار سپیدت و با همۀ آرزو‌ها و درد‌هایت که در پرتو آن ها می توانیم بر عقب ماندگی و نادانی پیروز شویم و هر غاصب و اشغالگری را شکست دهیم.
بازگرد با عمامۀ پیشوای محرومان که دانش و اندیشۀ نهفته در زیر آن، بامدادان و شامگاهان را گشود و فکر فرهیختگان و خرد خردمندان را به حیرت آورد.
بازگرد با عبای سید که بر جای جای آن نماز می گزاردیم و در برابر پروردگار جهانیان سجده می کردیم و این، مدیون فکر باز او نسبت به همۀ اندیشه ها در جهان و نسبت به همۀ ادیان و گروه های حاضر در عرصۀ لبنان بود.
بازگرد با مهرورزی ِامام صدر به همۀ دوستانش و دشمنانش و به همۀ ادیان و مذاهب.
بازگرد با «کلمۀ سواء» و سخن راستینی که آن پیشوایِ بهره مند از الهام، برای همۀ گروه های جامعۀ لبنان می گفت.
بازگرد با شعار «اسرائیل شر مطلق است» شعاری که برخاسته از ایمان به حقانیت مسئلۀ فلسطین و درک از مظلومیت فلسطین بود که سرزمینش غصب و حقوقش پایمال و خانه اش ویران و خون بی گناهانش بر خاک مقدس آن ریخته شده است.
بازگرد با شعار «ما راضی نیستیم که لبنان لبخند بزند در حالی که جنوب آن در اشغال دشمن است.» ... که وطن نباید تجزیه شود یا نباید بخشی از آن به سرِ افعی تبدیل شود، تا بخش دیگر را ببلعد.

بازگرد ‌ای خاطراتِ آن روزگار! چه زیبا بودی در آن گذشتۀ پربار... که از چشم و عقل و قلب آن رهبرِجلودار، می جوشید و چقدر ما امروز، در این غوغای حوادثی که لبنان و همۀ منطقۀ عربی را درنوردیده است، به آن گذشته نیازمندیم.

دشمن سلطه جو هنوز فلسطین و جولان و بخشی از لبنان را در اشغال خود دارد و آزادی و حرمت بیت‌المقدس را مباح می شمرد و به کشتار ملت فلسطین ادامه می دهد و هیچ کس در جهان عرب دم برنمی آورد و حتی برخی از آنان، با این غصب‌کنندۀ حقوق ملت ها روابط سیاسی و امنیتی و نظامی و اقتصادی دارند و میان مردم خود تفرقه می اندازند و نسبت به آتش فرقه گرایی که در سوریه و عراق و یمن و بحرین زبانه می‌کشد و به آنچه در مصر و لیبی و تونس می‌گذرد، بی توجه اند. هیچ صدایی بلند نمی شود تا به این اشغالگری و به فتنۀ تکفیریان و وهابیان، نه بگوید؛ در حالی که این فتنه می‌کشد و می‌سوزاند و عبادت‌گاه ها و بناهای کهن تاریخی را ویران می کند و با تعصب ورزی و عقب ماندگی و نادانی خود، تاریخ را از بین می برد و در این میان، فکر و نقشه را اسرائیل و آمریکا و سرمایه، با دینار و نفت و گاز تأمین می‌کنند. این‌ها انحراف از دین است و اسلام از آنچه اینان می‌کنند بیزار است.

ای امام صدر! چقدر ما به تو و به مواضع شجاعانۀ تو در برابر هر سلطان ستمگر و دشمن تجاوزکار، برای یاری عدالت و حق و آزادی نیاز داریم.
ای پایه گذار مقاومتی که دشمن را شکست داد و سرزمین را آزاد کرد و کرامت را نجات داد و تنها پرتو نور در شب ناامیدی عربی بود.
تو‌ ای نخستین و بزرگ ترین مقاوم! ‌ای پایه‌گذار عصر مقاومت! اکنون این شاگردان تو هستند که به دست خود و در روزگار خود پروراندی و در وجود آنان بذر ایمان و حق پاشیدی. اینان شعارهای تو را سر می دهند و همه، از رهبران و مسئولان و اعضا، دنیا را از تاریخی درخشان، همراه با پیروزی ها و نشانه های رهایی، می آکنند:


دریافت

تو این‌گونه بودی‌ ای امام صدر:
پیشوا و آموزگار و قانون‌گذار؛ پدیدآورندۀ نسل هایی که پس از تو آمدند و از دستاورد تو و از تجربۀ تو بهره گرفتند و توانستند سپاهیان مقاومت را در مسیری سخت و ناهموار، رهبری کنند و سرزمین را آزاد کنند و فتحی را رقم زنند که برای همۀ امت در این عصر ناممکن بود، زیرا این امت، اصولی پوچ در پیش گرفته و برای مقابله با دشمن، خانه هایی سست تر از خانۀ عنکبوت ساخته...
سرور من! وضعی که اکنون ما در منطقه در آن به سر می‌بریم، سخت نیازمند حکمت و خردورزی و شرح صدر و زبان شیرین و وفاداری و عقیدۀ خالصانه و آموزه های بزرگوارانۀ توست. همۀ این اوصاف در وجود تو برای نجات میهن و امنیت ملت و وحدت امت و ساختن کشوری بود، که جنگ و فرقه‌گرایی، آن را قطعه قطعه کرده و گرگ های محلی و منطقه ای و بین‌المللی بر سر آن به جان یکدیگر افتاده بودند. برخی نیز سر از سوراخ خود بیرون آورده بودند تا به این سرزمین گزندی برسانند و بر ضد مقاومت آن، توطئه بچینند و شر و کینۀ خود را بر سر سلاح مقاومت فرو ریزند، چراکه از این ملت دفاع کرد و در برابر دشمنی که گفته می‌شد شکست ناپذیر است و عرب را، چون مترسکی به وحشت انداخته بود، توازن در ترس و بازدارندگی ایجاد کرد. این‌ها اصولی ایمانی است که پیروز شد و آموزه هایی اسلامی است که مردانی بزرگ ساخته است؛ مردانی خدایی که باکی ندارند که مرگ بر آنان فرو آید یا آنان بر مرگ فرو آیند.

آنان حقیقتاً مردان بدر و خیبر و دنباله‌رو یاران حسین (ع) و علی اکبر (ع) هستند.

همین اصول است که همواره ما را به یاد تو می‌اندازد...
 تا زمانی که شب و روز می‌چرخد و گردبادها وطن را درمی نوردد، تو را در قلب و خاطرۀ ما نگه می دارد.

سرورم! در حالی که از درد به خود می پیچم، کلمات را به هم می‌فشارم تا از حروف آن، گل و شکوفه سر زند، چراکه از سیرۀ خوش‌بوی تو در چمنزار شهادت و کارآمدی و فداکاری، سیراب می شود.

ما تردید داشتیم که لحظه‌ای به نبودن یا دوری تو فکر کنیم، ولی امروز با حقیقت جاودانگی تو روبه‌رو هستیم. تو این حقیقت را وقتی رقم زدی که تو را از نزد ما و از میدان جهادت ربودند و ما در درد و رنج باقی ماندیم. ما همچون کسی که بر سرنوشت خویش بیمناک است و همچون کسی که در گذرگاهی ناشناخته قدم می‌گذارد، گریانیم.

ما از لحظۀ فراق تو هراس داریم، زیرا به تصاویر تو و حضور تو در خورشیدِ روز‌هایمان و در سرخی غروبمان و ماه شب هایمان عادت کرده‌ایم؛ عادت کرده‌ایم که عمامۀ تو را در وسط نبرد‌ها و کنفرانس‌ها ببینیم.

چشم تو روشن باد! که ملت تو خواری نمی‌پذیرد و سازش نمی‌کند، بلکه در هر بیشه ای به دنبال عزت و افتخار است.
ما در مسیر تو و در پرتو مکتب تو حرکت می‌کنیم و تا پای جان استوار ایستاده‌ایم. ما کسانی هستیم که با لبخند در برابر ناامیدی ایستادیم و در دل بلا‌ها، معجزه آفریدیم. این‌‌ همان پایداری است که تو به ما آموختی و‌‌ همان آزادی و پیروزی است که به ما وعده دادی.

دفتر جنبش أمل در تهران
عادل عون

------------------------------------------------------------------------------------------
یادداشت ابویاسر -عادل عون- نمایندۀ جنبش أمل در تهران

به نقل از پایگاه اطلاع رسانی امام موسی صدر

عنوان نوشت: شادباش ای عشق خوش سودای ما! ای طبیب جمله علت های ما!
ای دوای نخوت و ناموس ما! ای تو افلاطون و جالینوس ما!...

عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خرّ موسی صاعقا

۰ نظر ۲۳۲ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۳:۲۸

یا خیر الوارثین


همۀ ضجه های پیشمانی دنیا

در عزای کودکان آوارۀ سوری

------------------------------------------------------

امشب بیا هزار باره استرجاع کنیم!

۰ نظر ۱۰۹ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۰۶

یا خیر الرّازقین


دختر جوان در تردید میان ماندن و رفتن، صحن حرم را بالا و پایین کرد، چند بار حوض کاشی فیروزه ای حرم را دور زد، یکبار تا زیر سایه پیشخان رفت و معصومانه گنبد طلایی را نگاه کرد و دلش لرزید ... دوباره برگشت و کنار حوض نشست، دستی بر آب خنک حوض کشید و موج های روشن را جا به جا کرد. از کنار حوض، نگاه ِنگران و مرددش با هشتی ورودی گره خورد. چادر مشکی اش را روی سرش مرتب کرد و به عزم رفتن؛ دوباره به سمت گنبد برگشت و برای چندمین بار، دست بر سینه به بانو سلام داد ... باد تندتر از همیشه می وزید ...چادرش را محکم تر چسبید تا بازیچۀ دست تندبادی که دور حرم می گشت، نشود.

در اولین گام های بازگشت، زیر بازی نور و سایۀ فخر و مدین های هشتی، نگاهش در عبای مشکی بلند آیت الله صدر گره خورد؛ سر به زیر و محجوب، سلام کرد و آیت الله هم به تبسم و مهر همیشگی اش، به گوشۀ چادر ِخاکی دختر، سلام داد.

قلب صدر

هنوز آنی از عبور دختر جوان نگذشته بود؛ هنوز چشمان درخشان آیت الله صدر، به گنبد طلایی بانو نرسیده بود، هنوز لب های خشک پیرمرد به سلام بر أخت الرّضا باز نشده بود، که صدای هیاهویی در نزدیکی حرم، طوفانی در دلش به پا کرد و او را هراسان به درآیگاه حرم کشید:

و مأموران شهربانی به دنبال دختر دویدند...مثل گله گرگی در شکار غزال...
 و آیت الله پاتند کرد تا مگر به فرماندار برسد...
و فرماندار چادر را آن چنان از سر دختر کشید تا نفس آیت الله به شماره بیفتد...
و دختر با چادر خاکی اش بر زمین افتاد و ....
و ...گوشۀ عبای خاکی آیت الله کم مانده بود که او را هم از هراس این صحنه بر زمین بزند...
 و فرماندار، چادرِمشکی دختر را زیر چکمه هایش گرفت ...
و قلب ِ صدر ِ بزرگ انگار که زیر پای فرماندار مانده باشد؛ تیر کشید ...

و چادر مشکی خاکی، پاره شد ...
قلب صدرِ بزرگ هم در قفس صدری اش پاره شد ... دستانش لرزید...
و آیت الله -به توبیخ و سرزنش- با همۀ بغضی که در گلو داشت؛
 با همۀ نفسی که در سینه داشت، بر سر فرماندار شهر! فریاد کشید...
-----------------------------------------------------------------
روزها گذشت...
عصر ظلم و بیدادِ پهلوی اول گذشت ...
ولی قلب سید صدرالدین صدر ... قلبی که می بایست...می ماند و می تپید تا عماد استوار خیمه اسلام باشد ...
تا تکیه گاه محکم محرومان و مستضعفان باشد...
قلبی شد که : «... سال ها می سوخت و می ساخت...
قلبی که پیوسته خون می خورد و لب فرو می بست ...قلبی که می گداخت و دم نمی زد.»
قلبی که آن روز تیر کشید، فقط از آن ِسید صدرالدین صدر نبود ...
«قلبی بود که در زمان توانایی، دست جامعه روحانیت بود .... هر چه بود به سوی آن می کشید و هر چه زیان بود، از آن می راند...

قلبی بود که جان صدها هزار تن را در مواقع سختی و گرانی و تنگی حفظ کرد...»1

قلب بزرگ صدر... بعد از آن حادثه تا پایان عمر... با دردی جانکاه عجین شد!

به خاطر یک چادر مشکی خاکی...
----------------------------------------------------------------------------------------
و من...شاید... باید صبر می کردم ... تا دی ماه ...
ولی نمی شود صبر کرد... باید الآن می نوشتم ... همین امشب
برای تویی که چادر مشکی ات را زیر هُرم آفتاب داغ تابستان محکم تر از همیشه گرفته ای تا دست آویز تندبادهای زمانه نشود!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

عنوان نوشت: بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست ... باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست!
غزلی از محمد سلمانی؛ سرایندۀ تب نیلوفری
پی نوشت1: توصیفات آیت الله سید رضا صدر (ره)

منبع نوشت: بازآفرینی روایتی از کتاب "صدرِدین"-اثر دکتر محسن کمالیان

۱ نظر ۱۷۵ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۵۰

یا خیر الحاکمین


علت این سرپوش گذاشتن سی و چند سالۀ جهان بر این جنایت مسلّم قذافی چیست؟

این سوال در کانون حوادثی قرار دارد که منطقه و دنیا شاهد آن است: 

- زیرا او در سرزمین محرومان – با تشکیل حرکة المحرومین- از آنان و سرزمینشان دفاع کرد؛ 

- زیرا او پیشگام وحدت و مروج همزیستی و مخالف فرقه گرایی و تکیه بر افتخارات فرقه ای بود. 

- زیرا او در مسجد‌ها و کلیسا‌ها برای مردم سخن می گفت و وقتی آنان را به خیابان فراخواند، قیام کردند. او زبان عبادت خداوند و عامل پیوند میان فرزندان یک میهن بود. 

- چون او نپذیرفت که در سنگر فتنه انگیزان باشد! او نخواست با حزب گرایی های کوته بینانه آتش اختلاف را میان مردم شعله ور کند و از این آتش تنور سیاست مداران را گرم سازد!

- او همه را به مخالفت با آنچه از خارج از لبنان دیکته می شد تا مردمِ یک میهن به روی همدیگر اسلحه بکشند، فرا می خواند.

- او می گفت: «فعالیت سیاسی و اجتماعی من بخشی از رسالت دینی و اسلامی من است.»

«پس در چنین اندیشه ای نمی توان مقدسات دینی را فدای بازی های کثیف سیاسی کرد!»

امام موسی صدر- زیرا او با اسکان دادن فلسطینیان در جنوب لبنان مخالفت می‌کرد. تا زمینه بازگشت فلسطینیان به سرزمین هایشان از دست نرود!

-‌ زیرا او یکی از بنیانگذاران انقلاب اسلامی ایران بود و از رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران حضرت امام خمینی در سطوح جهانی حمایت می کرد.

-‌ زیرا او منطق انورسادات دربارۀ حل مشکل فلسطین از طریق سازش و نزدیک سازی مسائل عربی و اسلامی را نپذیرفت. 

- زیرا او می خواست سد روانی میان مردم جنوب لبنان و دشمن صهیونیستی را حفظ کند؛
او در شرایطی بس پیچیده و در سایه برهم خوردن موازنه قدرت در برابر دشمن صهیونیستی مقاومت را به راه انداخت تا همگان چه در سطح رسمی و چه در سطح مردمی نقش خود را به عهده بگیرند. 

-‌ زیرا او می گفت: «شرافت قدس جز این نمی ‌پذیرد که به دست مومنانی شرافتمند آزاد شود.» 

- زیرا او هرگونه دیکته شدن از داخل و خارج را رد می‌کرد و می گفت: «هیچ کس نمی تواند برای من نقش تعیین کند. نقش من از سوی خدا و میهن تعیین شده است.» 

دشمنان این قامت استوار را دور کردند تا بتوانند به اهداف خود در زمینه سازش با اسراییل و شعله ور کردن جنگ داخلی در لبنان برسند، در حالی که امام صدر می گفت: «بهترین شکلِ جنگ با اسراییل، پایان دادن به جنگ داخلی در لبنان است.»

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع نوشت: مقاله خلیل حمدان، عضو هیئت رئیسه جنبش أمل- سال 1392-هتل انقلاب تهران

و خداوند بهترین حکم کنندگان است!

۰ نظر ۲۰۲ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۵۴

یا خیر الفاتحین


کسی نمی تواند منکر باشد که مردم لیبی در زمان قذافی از نظر معیشتی مثل بسیاری از کشورهای عربی، در رفاه بودند: قذافی چشم و گوش و قلب مردم سرزمینش را گرفت و در ازای آن آب و برق مجانی داد...بهره بانکی صفر درصد...پرداخت 60 هزار دلار هزینه مسکن برای زوج‌های جوان، آموزش و پرورش رایگان، بنزین بسیار ارزان و... امتیازات اقتصادی بی شماری که در جهان کم نظیر است!
اما این معامله؛معامله خوبی نبود....

امام موسی صدردر قبال این رفاه و آسایش، قذافی مردم لیبی را طوری تربیت کرد، که از اوضاع و احوال جهان اطراف خود بی اطلاع بودند، یا آن طوری خبر داشتند که قذافی می خواست....مردم موظف بودند کتاب سبز قذافی را مثل یک کتاب مقدس بدانند و بخوانند! بسیاری از مردم بادیه نشین لیبی، حتی نام امام موسی صدر را نشنیده بودند، تا بخواهند برای آزادی او تلاش کنند. نخبگان لیبیایی حق خروج و پناهندگی به سایر کشورها را نداشتند، و گاهاً پیش آمده بود که افرادی پیش از چنین اقدامی توسط نیروهای ویژه قذافی، به جرم خیانت به لیبی، بازداشت، اعدام یا در کشور مقصد ترور شده بودند!
زندان های رژیم لیبی در تمام این سال ها پر بود از آزادگانی که با اتهام مخالفت با افکار پوسیده و عقاید نامفهوم قذافی بازداشت شده بودند. زندانیانی که ناگهان ناپدید شده بودند! و سال ها کسی از آن ها خبر نداشت!
در کنار این ها، سخنان بی ربط رفتارهای عجیب و دور از نزاکت قذافی در مجامع بین المللی، آبرویی برای مردم لیبی باقی نگذاشت: این که رئیس یا نمایندۀ کشوری به وسعت لیبی ناگهان به مجالس و نشست ها وارد شود، ناگهان وسط سخنرانی دیگر رؤسا بپرد و حرف آن ها را قطع کند. هر وقت احساس خودکم بینی کند، بلند شود و خود را امیرالمؤمنین و امام المسلمین و شاه شاهان بخواند! یا کشور مقابل را با بدترین اهانت ها و توهین ها، در برابر دوربین ها به تمسخر بکشد. سیگار برگش را روشن کند و اجلاس سران عرب را با دودی غلیظ، تیره و تار کند. یا هر وقت دلش بخواهد چرت بزند! یا جلسه را ترک کند!
عبای عربی گرانقیمتش را به طرز مضحکی روی لباس نظامی اش به تن کند، حرف های بی سر و ته و نامربوط بزند یا این که در سخنرانی رسمی در برابر دیدگان همۀ کشورهای متمدن جهان، منشور سازمان ملل را به سمت هیئت رئیسه پرت کند! دیکتاتوری که همۀ کشورهای جهان از ترس عکس العمل های غیرقابل پیش بینی یا ثروت فراوانش دست-بوس و مطیع و فرمانبردارش باشند، ولی در دل مرگ و نابودی اش را بخواهند!
مخلوق بی فکر و خودباخته ای، که حق میزبانی و میهمانی را نداند و نجیب ترین و شریف ترین متفکران عصر حاضر را سی و چند سال، بدون هیچ اتهامی به بند بکشد و جهانی را به آشوب و فتنه بکشاند.
حقیقتاً....آیا آن رفاه و آسایش، ارزش این سطح وسیع از بی آبرویی و غفلت و جهل ....این اسارت چهل ساله را داشت؟
طبعاً پاسخ منفی است!
 و من این روزها...

حداقل این هفته که هفتۀ دولت است...
در این تردیدم که آیا می شود میان زندگی در رفاه و آسایش در زندانی به وسعت لیبی و زندگی در ایرانِ تحریم شدۀ آزاد و متمدن، انتخاب کرد؟

دکتر سید حسن قاضی زاده هاشمی-وزیر بهداشتبه راستی زندگی در سرزمین آزاد و مقاومی که سی و هفت سال با همۀ تحریم ها و جنگ ها و سختی ها.... با همۀ کمبودها و عقب نگه داشته شدن ها، اما با عزت و آبرو و افتخار....
ایستاده و برای واژه به واژه از حق اش
ذره ذره از خاکش
 قطره قطره خون داده و تکه تکه استخوان شکسته
چه قدر شکر دارد؟!

------------------------------------

پی نوشت:

در ایران، روز دولت، روز شهادت دولتمردانی است، که هرچند دولتشان چند ماهی بیشتر پایدار نبود، ولی نامشان، هنوز هم بعد از سی و چهار سال بر قلب محرومان ِ این سرزمین حک شده
در ایران روز دولت را نمی شود تبریک گفت، ولی می شود به همه دولتمردان این سال ها؛سال های سخت...خسته نباشید گفت.
همۀ آنانی که شب های تار و تیره، چشمشان نخفت تا ما آسوده چشم بر هم بگذاریم...پایشان از رفتن نماند تا ما اندکی بیشتر بیاساییم...مردانی که در جنگ و تحریم و تهدید سوختند ولی سرزمینمان را آباد ساختند

مردانی که پشت تریبون ها، فرهنگ و تمدن ایران را به رخ جهان کشیدند و مایۀ افتخار و مباهات ایرانیان شدند.

مردانی که با همۀ دردهایشان، با همۀ خستگی هایشان، پایداری کردند و ایستادند
مصاعب را صبورانه بر دوش کشیدند و مصائب را به جان خریدند؛ تا دشمن را...هر که هست...هر جا که هست...پشت سنگر یا پشت میز مذاکره...به زانو در آورند.

۲ نظر ۱۴۷ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۰۲

یا دافِع البَلیّات


کودک که باشی...

کوچک که باشی...

دنیای بزرگ را بزرگتر از آن چه که هست می بینی...

درخت ها را... حیاط را... خانه را...آدم ها را...

کودک که باشی...بزرگتر داشتن برایت نعمت است...آرزویی بزرگ....دعایی مستجاب
مثل گلِ کوچک ضعیفی که در سایه سارِ وسعتِ سروی روییده باشد؛ امید بسته به مهربانی های آن سرو...دلخوش است به بزرگتری های آن سرو بلند قامتِ بزرگ

باید کودک باشی...کودکی کرده باشی...تا درک کنی، اسارت یک پدر...در بند کردن یک پدر...یعنی:

حق آزادییعنی دربند کردن یک دنیا... اسارت یک رؤیا... یعنی زمستان... یعنی سرما...
یعنی خراب شدن کاخ آرزوها... خرد شدن یک اسطوره... شکست یک قهرمان در برابر چشمان معصوم و منتظر.
چشمانی که نمی داند زندان چیست؟ نمی فهمد زندانی کیست؟

کودک که باشی...پدر برایت...تنها...آن مردِ کتابِ اوّل ابتدایی نیست که؛
می آید... در باران...بر اَسب ... باداس...پدر فقط آب نمی دهد...بابا فقط نان نمی دهد...
بابا برایت قهرمانِ همه دوران است...اسطوره شکست ناپذیر!


پردۀ اول- و من به پیکرهای تکیده و چهره های رنگ باخته ای می اندیشم که برای تحقق آرزوهای کودکانشان پایمردانه اعتصام می کنند و لب به غذا نمی زنند...
اعتصاب غذا برای آزادی...
و آزادی جز به آزادی پاس داشته نمی شود!

پردۀ دوّم- اسیر، اسیر است... به جا یا نا به جا... به حق یا به نا حق...ای بسا کسانی که خود برای خود زندان ساخته اند... زندان هوس...زندان مال... زندان نام... زندان نفس... زندان دنیا... زندان شهرت... زندان غرور... زندان اعتیاد...
و تو ... در اسارتِ هر چه باشی و زندانیِ هر که باشی... قهرمان افسانه ای کودکت را در پیش چشمانش خنجر زده ای.

امام و ملیحهپردۀ سوّم- پدر، گاهی، پدرِ یک کودک است... گاهی پدرِ چندین کودک... گاهی پدرِ یک مدرسه... گاهی پدرِ یک شهر

گاهی پدرِ یک ملّت...
و وای از آن روزی که پدرِ یک امّت... آن که برایت پدری کرده... خون دل خورده... نه فقط نان که برایت جان گذاشته...آن هم نه یک سال و دو سال... سی سال...
و امروز در اسارت باشد... نه یک ماه و دو ماه... سی و هفت سال!
و تو ناتوان از آزادی اش... چشم به راه... دل سپرده باشی به آمدنش!

اباصالحپردۀ آخر-سلام بابای مهربان این عصر و زمانه!
خدا نکند که من برایت بند باشم پدر! خدا نکند برایت زندان باشم!
خدا نکند زندانی که برای خود ساخته ام، غم و رنجت باشد در این دیارِ غربت!
خدا نخواهد زنجیرهایی که به پایم بسته است؛

که به پایم بسته ام
سنگ راهت شود و راه طولانی ات را، طولانی تر کند!
پدر مهربان همۀ صالحان دنیا! قهرمان حقیقی همۀ دوران ها!
برای باز شدن این همه زنجیر... برای آزادیمان... برای آزادیشان... برایمان دعا کنید!
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت: ...ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

این پست وام نوشتی بود از خواهرم صبا: کودکان سرزمین سرخ

 أرید أبی
حجم: 3.21 مگابایت

به خاطر آزادی
حجم: 10.2 مگابایت

۰ نظر ۴۱۷ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۲۶

یا غافِرَ الخـَطیئات


صدر-واژۀ اول

آیت الله العظمی و مجاهد بزرگ
حاج آقا سید حسین طباطبائی قمی أعلی الله مقامه
-

 جدّ مادری امام موسی صدر، اولّین استاد و معلّم امام موسی صدر، پرچمدار مبارزه با کشف حجاب در دورۀ سیاه رضا خان.

آیت الله العظمی و مجاهد بزرگ حاج آقا سید حسین طباطبائی قمی أعلی الله مقامه

سال 1314 ه.ش. ، 1935 م. در زمانی که یک سال از ورود امام موسی صدر به مدرسه حیات برای تحصیل می گذشت، اجرای طرح کشف حجاب رضاخان در فضایی آکنده از ترس و وحشت عمومی آغاز شد.

حاج آقا حسین طباطبائی قمی ، در اعتراض به این حرکت ضد اسلامی، از مشهد به سمت شهر ری حرکت کردند و تحصن ایشان در اول ربیع الثّانی 1354 ه.ق.، 1314 ه.ش. ، 1935 م. در باغ سراج الملک شهرری آغاز شد. سخن ایشان  که فرمودند : «چنان‌چه برای جلوگیری از «کشف حجاب» ده هزار نفر که یکی از آن‌ها من باشم کشته شود، جایز است.» ؛ زمینه بیداری و خیزش مردمی را در تهران فراهم کرد. پس از تحصن ایشان، مردم تهران در قالب دسته های عزاداری (که البته آن روزها ممنوع بود.) برای پیوستن به ایشان قیام کردند. علمای حوزه های علمیه در نجف، قم و مشهد نیز حمایت خود را از ایشان اعلام کردند. اما پس از محاصرۀ کامل باغ توسط نیروهای نظامی و ممانعت از ورود مردم و علما به باغ سراج الملک، ایشان دستگیر شدند. 14 ربیع الثانی 1354 ه.ق. قیام مردم مشهد در اعتراض به دستگیری ایشان منجر به فاجعۀ کشتار در مسجد گوهرشاد شد و حکومت چاره ای ندید، جز آن که ایشان را به نجف اشرف تبعید کند. تبعید ایشان به نجف، تربیت شاگردان و علمای بزرگ و احیای حوزۀ علمیّه کربلا؛ بعد ها، شرایط را به نحوی فراهم ساخت، که امام موسی صدر برای تکمیل دروس حوزوی راهی نجف شوند.

اطلاعات بیشتر از زندگی پر فراز و نشیب این عالم مجاهد را می توانید در لینک های زیر بیابید:

ویکی فقه_ آیة الله سید حسین طباطبائی قمی

دانشنامۀ اسلامی_حاج سید حسین طباطبائی قمی

وقایع سفر آیت‌الله العظمی حاج‌آقا حسین قمی به ایران

---------------------------------------------------------------------

Ayatullah Sayyid Husein Tabataba'i Qomi-

He was grandfather of Imam Mousa Sadr, The First Teacher of Him, And  The Great Resistance Leader toward  the banning of the hijab in Iran In 1935.

Ayatullah Sayyid Husein Tabataba'i Qomi deported from Iran to Najaf-Iraq In 1935, 1 year after Imam Mousa Sadr came to Hayat Primary School.

----------------------------------------------------------------------------------------------

گلایه نوشت: امروز با وجود این که سالروز فاجعۀ خونین گوهرشاد در رسانه های ایران، نشریات و شبکه های اجتماعی مجازی بازتاب خوبی داشت، من یادی از رهبران گمنام این نهضت نشنیده و نخواندم!!!

دعانوشت:
پروردگارا! خون ها و خون دل هایی که به پای حیا و عفت و حجاب ریخته شده کم نیستند... آن چه در راه تو و پای درخت اسلام ریخته شود بی ثمر نمی ماند....ما را وارثان چادرهای خاکی قرار ده!

۴ نظر ۲۳۷ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۰۰:۰۳

یا ولیّ الحسنات


وقتی مصیبتی بر مؤمنین وارد می شود، باید استرجاع کرد!
وقتی جانِ عالمی به لب می رسد، باید استرجاع کرد!
وقتی دوستان، دشمن می شوند و از پشت خنجر می زنند! باید استرجاع کرد!
وقتی نَفَس عالم از ظلم بند آمده، باید استرجاع کرد!
"فی البأساء و الضّراء" باید استرجاع کرد!

امشب بیا، ما هم استرجاع کنیم!
استرجاع کنیم، نه به خاطر ظلم بی امان داعش! نه به خاطر گناهان بزرگ فاحش!
نه به خاطر جوی خونی که در ممالک اسلامی به راه افتاده! نه به خاطر کوچه های پر خون دمشق!
نه به خاطر کودکان یتیمِ گرسنۀ آواره!
نه به خاطر خانه های بی سقف و سفره های خالی مردم غزه!
بیا استرجاع کنیم! نه به خاطر عقیق های از خون، سرخ یمانی!
نه به خاطر ایمانی که در یمان سر بریده شده!
نه ..... به خاطر سرهای بریده شده!
بیا استرجاع کنیم! نه به خاطر تحریم ناعادلانه ای که سی و هفت سال است، بر گلویمان نشسته!
نه به خاطر عهد و پیمان های شکسته! بغض های شکسته! قلب های شکسته!
نه حتی به خاطر 175 غواص شهید دست بسته!

گرچه همۀ این ها استرجاع دارد...
بیا صدایش بزنیم و استرجاع کنیم!
به خاطر چشم های بسته! و گوش های بسته! و لب های بسته!
به خاطر ضمیرها و وجدان های در تاریکی نشسته!
 بیا به یاد پیر جماران، استرجاع کنیم:

"إنّالله‏ و إنّا إلیه راجعون"
امام خمینی

۲ نظر ۲۷۲ بازدید موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۴ ، ۲۰:۰۸

بسم الله


حرف اول: برای همه

مهر و محبت و عشق، خریدنی و فروختنی نیست! یعنی نمی شود که یک دفعه دلت بخواهد و کسی را دوست داشته باشی.

جبری و اختیاری نیست، یعنی نمی شود، اراده کنی و یک نفر را انتخاب کنی و از فردا او را دوست داشته باشی و یا از یک نفر دیگر به همین ترتیب متنفر باشی.

ولی خیلی از آدم ها، با رفتار و منش و اخلاقشان، کاری می کنند که تو مجبور می شوی دوستشان داشته باشی، حتی اگر روزی هزار بار با خودت گفته باشی: "هرگز دوستش نخواهم داشت!"

برای من، بیشتر آدم ها، نه خوب هستند و نه بد. نه دوست داشتنی اند و نه دوست نداشتنی. البته در این میانه چند استثناء هست: کودکان همیشه دوست داشتنی اند!

در عین حال در قاموس اسلام، برخی از آدم ها هستند که دوست داشتنشان واجب می شود و شما بخواهید یا نخواهید باید آن ها را دوست داشته باشید و البته دوست داشتنشان خیلی هم کار صعب و دشواری نیست:

«ذَلِکَ الَّذِی یُبَشـّرُ اللهُ عِبَادَهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى وَمَن یَقتَرِف حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِیهَا حُسْنًا إِنَّ اللهَ غَفُورٌ شَکُورٌ »سوره مبارکۀ شوری آیه شریفه ٢٣

قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلّم: «ادبّوا أولادکم علی ثلاث خصال: حبّ نبیّکم، و حبّ أهل بیته، و قراءة القرآن» کنزالعمال، ج16، ص456، ح45409؛ فیض القدیر، ج1، ص225، ح331.

قال امیرالمومنین علی سلام الله علیه: «أحسن الحسنات حبّنا، و أسوأالسیئات بغضنا» غررالحکم، ج1، ص211، ح3363.

برخی از آدم ها هستند، که دوست داشتنشان واجب نیست، ولی احترام و اطاعت از ایشان واجب است،

قال رسول الله صلی الله علیه و آله  : «أکرِموا العلَماءَ فانّهم ورثةُ الانبیاءِ فَمَن أکرَمَهُم فَقد أکرَمَ اللهَ و رسولَهُ»- نهج الفصاحه، ح 450

رسول خدا صلی الله علیه و آله  فرمود: عالمان را گرامی بدارید که آنان وارث پیامبران‌اند، پس هر کس آنها را گرامی بدارد و اکرام کند، همانا خدا و رسولش را گرامی داشته است.

قال الامام علی سلام الله علیه: ‌مَنْ وَقَّرَ عالِماً فَقَد وَقــَّرَ رَبَّهُ. شرح غررالحکم، ج 5، ص 351

امام علی سلام الله علیه فرمود: کسی که به عالمی احترام گذارد، همانا به خداوند احترام گذارده است.

 قال رسول الله صلی الله علیه و آله  : مَن‎ْ أکرَمَ عالِماً فَقَد أکرَمَنی وَ مَن أکرَمَنی فَقَد أکرَمَ اللهَ و مَنْ أکرَمَ الله فَمَصیرُهُ الی الجَنَّةِ.
جامع الاخبار، ص 111

و ... احادیث و روایات دیگر

علماء ، همۀ علما، اگر هم – به هر دلیلی- دوست داشتنی نباشند، اکرام و احترامشان بر ما واجب است.

حالا اگر این عالم، شخصیتی باشد که همه بر او اجماع داشته باشند، و او بر همه ولایت داشته باشد، این ایجاب بیشتر خودنمایی می کند و اطاعت از او تبدیل می شود به یک تکلیف! یک تکلیف برای تک تک اعضای جامعۀ اسلامی!

مخلص کلام در مورد ولایت فقیه همین است و بیشتر از این نیست:
اطاعت از ولایت فقیه تکلیف است! چه در این میانه مهر  و علاقه ای وجود داشته باشد و چه نداشته باشد.
--------------------------------------------------------------------------

حرف دوم: با یاران صدر

فارغ از دوست داشتن یا دوست نداشتنِ ولی فقیه، که البته اجباری در آن وجود ندارد، این احترام و اطاعت، برای مایی که –نمی شود گفت عاشق- به امام موسی صدر علاقه مندیم، ابعاد دیگری پیدا می کند.

هر چه باشد، ما پیرو امام موسی صدر هستیم و باید در کردار و گفتار  و رفتار، آیینۀ ایشان یا حداقل شبیه ایشان باشیم! و نشانی از سیرۀ صدر در وجود ما باشد!
(گیرم که عده ای جاهل ِ صدر نشناس، ما را ضدولایت فقیه، بدانند و بر علیه مان بیانیه صادر کنند، بی بصیرت و فتنه گرمان، بخوانند و یا در فضای مجازی به تهمت و توهین و  افترا و ناسزا روی آورند.)
من و شما خوب می دانیم که این بدرفتاری ها، و سوء برداشت ها، مربوط به دیروز و امروز نیست و ریشۀ تاریخی دارد، و البته راه مقابله با آن را هم از امام صدر فرا گرفته ایم.
یادم نمی آید جایی خوانده باشم، یا از نزدیکان امام دیده باشم که در برابر کج خلقی ها و کینه ها و تهمت ها، به معارضان، بی احترامی کرده باشند، تا چه رسد به این که مقابله به مثل کرده باشند، بلکه هر چه بوده، اکرام و بوده و محبت و سلام!
 اما باید با علم به این حساسیت ها، بدانیم که عمل و رفتار ما، خواسته یا ناخواسته، به حساب امام موسی صدری گذاشته می شود، که سی و هفت سال است، از وجودشان محروم مانده ایم!
و  این عدالت نیست!

و ما اگر به این پیش داوری ها و قضاوت ها، کمک کنیم و بر آن صحه بگذاریم، خودمان در این بی عدالتی شریکیم!
در حالی که ما از خاندان صدر آموخته ایم، که دیگران را قضاوت نکنیم، از ظاهر انسان ها در مورد باطنشان تصمیم نگیریم، گناه ناکرده را به پای کسی ننویسیم و در یک کلام عادل باشیم!
به ما یاد نداده اند، که به آدم ها بدبین باشیم، به ما یاد نداده اند، خط کش دستمان بگیریم و آدم ها را به خوب و بد، بی بصیرت و بابصیرت، مؤمن و ملحد، گناهکار و بی گناه، تقسیم کنیم!
در این سال ها، امام موسی، ما را تربیت کرده، تا همۀ آدم ها، همۀ مخلوقات را به حکم این که آفریدۀ خدا هستند و «الخلق عیال الله» دوست بداریم و به ایشان خدمت کنیم!
در این سال ها، همۀ دغدغۀ من،
 شده مراقبت از خودم، که مبادا حرفی بزنم، کاری بکنم، رفتاری از من سر بزند، که دور از شأن امام موسی صدر و اخلاق کریم ایشان باشد:

اگر در خیلی از اجتماعات شرکت نمی کنم، و بالعکس، اگر در خیلی از اجتماعات شرکت می کنم، اگر خیلی جاها، در برابر خیلی از آدم ها، سکوت می کنم، خیلی از حرف ها را بی پاسخ می گذارم، اگر در انتخابات، تمام تلاشم را می کنم، که فراجناحی تصمیم بگیرم، با همۀ علاقه ای که ممکن است به نامزدی خاص داشته باشم، از او حمایت نمی کنم، اگر به کاندیدای مستقلی! رأی می دهم که به هیچ جا و هیچ گروهی وابسته نیست. (با علم به این که می دانم رأی نمی آورد)
اگر آراسته و متین و محجوب می پوشم... اگر خیلی از حرف ها را می نویسم...فریاد می زنم...
و...
خیلی اگرهای دیگر...
همه و همه به این خاطر است که مبادا ناخواسته، به حکم این که، از امام موسی صدر می نویسم و به ایشان اقتدا می کنم، رفتار من، برداشتی از رفتار ایشان باشد!

با وجود این که خیلی از ما،
 شاید همگی ما،
سال ها پس از ربوده شدن امام موسی صدر متولد شده ایم، ایشان را از نزدیک ندیده ایم، طنین صدایشان را در فایل های صوتی شنیده ایم، سفارش ماندگارشان را  از پس پادکست ها شنیده ایم، اندیشه هایشان را از میان واژه ها و کلمات و کتاب ها فراگرفته ایم،
اما رفتار امام موسی صدر آن چنان بوده، آن قدری بوده، که بر دلمان بنشیند.
حرف ها و عمل ها، سیره و مسیره شان، آن قدری تازگی داشته که
ما جوانانِ استقلال طلب و فراری از هر نوع واپسزدگی و کهنگی را شیفتۀ خود کند!

کیست که نداند، ما با همۀ خامی و جوانیمان، دل بستۀ کدام آستانیم؟

من ابایی ندارم از این که اینجا، حالا، بنویسم:
امام موسی صدر، حکم یک پدر معنوی را برای ما دارد!


(وقتی نوشتم: "پدر معنوی"، اولین چیزی که به خاطرم آمد، مظلومیت آیت الله طالقانی بود، و آن روزهای تلخی که در برزخ توطئه مجاهدین گرفتار آمده بود...و من از میان انبوه خبرهای سال 59 دیدم: آنچه پشت پیرمرد را شکست، سال های طولانی زندان و شکنجه و تبعید نبود!
و من از لا به لای برگ های کاهی روزنامه های روزگاری که نبودم، صدای شکستن دلش را شنیدم!)

نمی خواهم امام موسی صدر را با مرحوم آیت الله طالقانی مقایسه کنم! هرگز!

من فقط از یک فرض محال حرف می زنم. از سیاهی شبی که هرگز نخواهد آمد!

ولی

دلم نمی خواهد، به زودی زود، وقتی امام موسی صدر، به سلامت و خیر بازگشتند، نزد ایشان از ما سعایت کنند که؛

"در غیبت شما، پیروان شما-فرزندان شما- فلان کار را کرده اند یا فلان رفتار از ایشان سر زده!"

مباد که خاطر نازنینشان را به واسطۀ ما برنجانند!

------------------------------------------------------------------------------

و

حرف آخر: دفاعیه

که شاید خیلی ها منتظر شنیدش هستند تا مثل دفعات قبل و قبل تر، سیاهه پر کنند و در وبلاگ هایشان بیانیه بدهند و محکومم کنند

این که:

من

[فقط من!

و نه هیچ کس دیگر]

شاید حضرت آیت الله خامنه ای را به اندازۀ امام موسی صدر...یک صدم امام موسی صدر هم دوست نداشته باشم...شاید اصلاً هیچ دلبستگی و علاقه ای نسبت به ایشان نداشته باشم

ممکن است خیلی از حرف هایی که ایشان می زنند، خیلی از اشاراتی که دارند، خیلی از سخنانی که صریح و بی پرده می گویند...به احساسات و استدلالات ناقص من:
به مذاقم خوش نیاید،

حتی ناراحتم کند، آزارم دهد، رنجیده شوم، دل شکسته شوم

اما با همۀ این ها

به عنوان یک شهروند جامعۀ اسلامی نسبت به رهبر جامعۀ اسلامی، به عنوان یک مقلد نسبت به مرجع، به عنوان یک عامی نسبت به یک عالم دینی....القائد الخامنئی
تمام تلاشم را کرده ام که به تکلیف عمل کنم، احترام ایشان را حفظ کنم، حرف ها و اوامر ایشان را درست گوش کنم و تا جایی که بر عهدۀ من است، درست اطاعت کنم و حق رهبری را ادا کنم:

جایی که دستور سکوت می دهند، سکوت کنم!
جایی که اذن به قیام می دهند، در صحنه باشم!
به کسی که ایشان دستور می دهند و عمل می کنند، احترام کنم!
جایی که فرمان مصالحه و سازش، حتی با دشمن! می دهند، مطیع و فرمانبر باشم!
جایی که امر به وحدت و اتحاد می دهند(با همۀ زخم هایی که می شود فریادش کرد) خلاف وحدت عمل نکنم!
پشت سر ایشان بایستم، نه در مقابل و نه جلوتر!


کاری که تجربه تاریخ، نشان داده، خیلی از کسانی که خود را ولایی می دانند و سنگ ولایت را به سینه می زنند، و از عشق و حب به ایشان دم می زنند،
آن هم در شرایط حساس، انجام نداده اند!
پشت رهبری را با بهانه های واهی خالی کرده اند و بی آن که خودشان بفهمند مقابل ولایت ایستاده اند و حتی جلوتر از آن کسی که "امام" می خوانندش، به نماز ایستاده اند

توجیهاتی مثل این که؛

"بالاخره رهبر هم معصوم نیستند و ممکن است دچار اشتباه شوند و غلط تصمیم بگیرند!"
"رهبر در دلشان احساس دیگری دارند و آن چه در سخن می گویند، مقصودش مطلب دیگری است(که ما می فهمیم و دیگران نمی فهمند!)"

"رهبری، چون مظلومند؟! خیلی از حرف ها را نمی زنند ولی ما باید آن حرف ها را بزنیم! ما باید از حق ولایت دفاع کنیم!"

و...
حرف هایی که به نظر من؛ بزرگترین مظلومیت رهبری است!

زخم هایی که خانگی است، و مثل همیشه چاره ای جز صبر بر آن نیست!

و السلام

أمل بنصر الله تعالی

و عودة الامام القائد بالخیر

۱ نظر ۲۲۴ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰

باسمِکَ یا قـدیم


گزارش روز اول:

روزنامۀ النّهار-28 حزیران 1975:
ساعت سۀ بعد از ظهر دیروز، امام صدر پس از برگزاری نماز جمعه، به همراه چهار نفر از معاونانش تحصن خود را در مسجد مجتمع آموزشی عاملیه در خیابان عمر بن خطاب آغاز کرد.

ایشان در تبیین این اقدام خود گفت: «طی روز و شب گذشته شکایت ها را دریافت می‌کردم و صدای گریۀ بیوگان و یتیمان را می‌شنیدم و با وجود آنکه همۀ تلاش خود را به کار بستم و خواب به چشمم نیامد، ‌بمباران فروکش نکرد و اوضاع همچنان بدتر می‌شود. از این رو ساعت دو بعد از ظهر امروز تصمیم گرفتم تحصن کنم و روزه بگیرم و در این میان توشه ام کتاب خدا و چند جرعه آب است. من اینجا خواهم ماند تا یا شهید شوم و یا کشور به حال طبیعی بازگردد. من با مادر و همسر و فرزندانم وداع کرده ام و آمده ام تا به درگاه خداوند دعا کنم که این سرزمین را نجات دهد.»

اعتصام

گزارشی از روزنامه های النهار- الأنوار- المحرّر:

فرمود: «هر کس با اسلحه به مسجد نزدیک شد، او را از اینجا دور کنید؛ زیرا این اقدام ما مسالمت آمیز است
آنان حرمت اسلحه را نگاه نداشته اند و نیاز ما را به آن ناموجّه جلوه داده اند و هم وطنان بی‌گناه را کشته اند.»

«آنها خاک وطن را آلوده کردند؛ پس به خانۀ خدا پناه آوردم تا از او یاری بجویم و در اینجا در حال اعتکاف خواهم ماند تا کشور بحران را پشت سر گذارد و صدای توپخانه ها خفه شود

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عنوان نوشت:  انکار مکن طلعت پیشانی خود را/ پنهان مکن ای پیر مسلمانی خود را .... من از تو به ایمان تو مومن ترم ای مرد/کوتاه مکن سجده ی طولانی خود را: غزلی از علیرضا بدیع

مطالب مرتبط:

و این چنین، اعتصام امام موسی صدر آغاز شد!

نخستین روز اعتصام به روایت رسانه ها و جراید

۱ نظر ۲۳۹ بازدید موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۴ ، ۰۰:۴۹

باسمِکَ یا عَظیم


وقتی نامۀ امام شرف الدین به دستش رسید، پیشنهاد از اروپا داشت، می توانست برود ایتالیا.
 یقین خانواده و کودکانش هم در آسایش بودند.

ولی نرفت!

چمدانش را که می بست، گفت که می خواهد برود لبنان تا گرد و غبار عبای روحانیت را بتکاند!
نخواست که این کشتی شکستگان طوفانِ بلا را بی پناه و فانوس رها کند و خود به عالی ترین مقام ها برسد!

امام موسی صدروقتی رسید، اندوه بود و اندوه؛
 فقر و بی سوادی، جهل و بی فرهنگی، ظلم و تحقیر و تعصب بیداد می کرد!
از شیعه جز نام، چیزی نمانده بود، که بخواهد عزت و آبرویی داشته باشد.

لبّاده اش را مصمم تر بر دوش کشید، عمامه اش را محکم تر بست.
 به خاطر شما از همه چیزش گذشت. برای مرهم گذاشتن بر زخم هایتان روز و شبش را گذاشت و گذشت. به چشمانش خواب نیامد. عزت و آبرویش را گذاشت؛

عزت و شرافت خاندانی را به مخاطره افکند، که به قدمت تاریخ شیعه آبرو و عزت داشت....تا برای شما عزت و آبرو بخرد!

جهل و نادانی را با معهد، فساد و بیکاری را با مدرسۀ صنعتی و کارآفرینی، فقر را با خیرات، بی فرهنگی را با موعظه و خطابه و نصیحت چاره کرد.

با همه چیزتان ساخت، بزرگترین تهمت ها را به جان خرید. ناسزا گویی و بد گویی مخالفان را تاب آورد. اختلافات و تفرقه را تحمل کرد.
اما شما...
به جای آن که یارش باشید، بارش شدید،
به جای آن که در ساختن و آباد کردن دست کمکش را بیشتر بفشارید، آتش شدید و به خانمان خود هم رحم نکردید!

زخم هایش را دیدید و اشک هایش را چشیدید و دست برنداشتید!
به هر سو که نگاه کرد، خون دید و «خون از قلبش چکید»
برادرکشی و کودک کشی، جانش را به لب رساند: « مساکن مردم محرومی که حتی لقمۀ نانی نداشتند چه رسد به اسلحه، ویران می ‌شد و مردم بی‌گناه بر زمین می ‌افتادند.»
«هر کس در پی شکاری بود و تکیه‌گاهی برای خود داشت؛ اما میهن و فرزندان حقیقی و محروم آن هیچ تکیه‌گاهی نداشتند.» انتقام با وجودتان چنان کرده بود که فریادهایش را نمی شنیدید...
او به جز شما سرمایه ای نداشت! نه مال چارۀ دردتان بود و نه شرافت و آبرو.
پس جانش را به میان گذاشت:
«گفت وگو دیگر سودی ندارد و گوشها نمی شنود و وجدان ها نیازمند کسی است که آن ها را تکان دهد و ملامت کند. به این نتیجه رسیدم که کشور به چیزی قوی تر از اسلحه و قاطع تر از کلمه احتیاج دارد.

آن گاه خود را در راه مسجد برای اعتکاف یافتم.»
-------------------------------------------------------------------------------------------

و این چنین، اعتصام امام موسی صدر آغاز شد!

نخستین روز اعتصام به روایت رسانه ها و جراید

۰ نظر ۱۹۹ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۴ ، ۱۷:۰۴

باسمِکَ یا مُقیم


میانۀ ظهر داغ تابستان...

این روزه دار ... با لبان خشکیده از عطش....در پی جرعه آبی است که سیرابش کند...
پای آبله ... سفر می کند...همۀ کویرهای زمین را...

عاشقانه هایش عاشقت می کند... اشک هایش آتش دلها را شعله ور تر می کند... بغض فروخورده اش بر سرت آوار می شود:

" و تو در برابر دیدگان منی! ...از کجا آغاز کنم صحبت از تو را؟ چگونه جلوه کنم، در حالی که هماره تو در نظرم جلوه گری؟ 

و... هیچ نوری درخشان تر از آن که ازافق های ناپیدا می تابد نیست !"

نبیه برّی
در غروب سی و هفتمین سال...قلم روزه دارش آب طلب می کند:

"حکایت سفر ما در زمان ...

 حکایت کتاب مقاومت ما،

 گنجینه اسرار ما،

 آب وضوی ما

... نماز و نیایش ما... خواهد ماند...

 تا آنکه موعد افطار حقیقی برای ما فرا رسد."

در سراب دوردست، ابوعمّار، اقیانوس نگاه پرندۀ باران را نشانه می رود، پژواک صدایش در سکوت کویر  می پیچد:

« إذا حضر الماء بطل التیمّم!»

...تا آب هست...تیمم باطل است!!!

وقتی حرکة المحرومین از داشتنت محروم است، وقتی جنبش أمل ، آمدنت را آرزو می کند،
چشمان دریایی اش در حسرت دیدارت، به التماس می افتد:
«امام را خیانت پیشگان... در نهانخانه چاهِ [یوسف] انداختند و پنداشتند که صحرا رازشان را می پوشاند و وزش باد، آثار جنایتشان را محو می کند.»

در همهمۀ بغض ها و اشک ها... فریادها و کابوس ها...تلألؤ صدای موسی هنگامه می کند:

«برادران! امام را با حیله ای هوشمندانه و ترفندی نظامی به عمق صحرا کشاندند؛ جایی که نه عابری می گذشت و نه شاهدی بود  و نه خبر رسانی. امام را به تدریج به قلب شن های روان کشاندند ... تا از او نام و نشانی باقی نماند!...»


ولی دریا رازهایش را می داند... در گوش ساحل نجوا می کند:
"آنها به دلیل جهل و حماقتشان فراموش کرده اند که

هیچ جوهری ماندگار تر از خون نیست!

و هیچ نوری درخشان تر از آن که ازافق های ناپیدا می تابد نیست!"

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

رمضانیه: و إنَّ الرّاحِلُ الیکَ قریب المَسافة...

آری مسافری که سمت تو می آید زود می رسد ...
تو پشت پرده ها پنهان نیستی، اعمال ما ست که میان ما و تو حجاب شده!
من هم مسافر می شوم و راه می افتم به سوی تو! در جستجوی تو!
نیازمندم و به تو توجه می کنم! بی پناهم و به تو پناهنده می شوم!
می دانم! استحقاقش را ندارم که به حرف هایم گوش کنی! شایستۀ این نیستم که مرا ببخشی!
اما بخشش و بزرگواریت ... راستی وعده هایت...مطمئنم می کند: هر چه باشد من تنها یک خدا دارم و بس! هر چه باشد؛ تو بنده ات را بیشتر می شناسی و می دانی که جز تو کسی را ندارد!

---------------------------------------------------------------------------------------------

موضوعات مرتبط:

- " همه جا در نظرم جلوه گری ": بخشی از سخنان نبیه بری در اجتماع مردم بقاع سال 1986، 1365

- صفحۀ اختصاصی فیس بوک نبیه بری نخست وزیر لبنان

- پاسخ نبیه بری به سؤالاتی دربارۀ پروندۀ ربودن امام موسی صدر

-أنت أمامی-تو پیش رویم هستی:
متنی زیبا و گیرا از مرحوم دکتر صادق طباطبائی-و معرفی نبیه بری به قلم ایشان

۰ نظر ۲۲۷ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۲

باسمک یا رَحیم


"وصیت می کنم...

وصیت می کنم به کسی که او را بیش از حد دوست می دارم. به معشوقم، به امام موسی صدر، کسی که او را مظهر علی می دانم، او را وارث حسین می خوانم. کسی که رمز طایفه شیعه و افتخار آن و نماینده 1400 سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختی، حق طلبی و بالاخره شهادت است. آری به امام موسی وصیت می کنم...

تو ای محبوب من، دنیای جدیدی به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرت بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم. از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زیر پا بذارم و ارزش های الهی را به همگان عرضه کنم تا راهی جدید و قوی و الهی بنمایانم. تا مظهر عشق شوم، تا نور گردم، تا از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم. تا دیگر خود را نبینم و خود را نخواهم. جز محبوب کسی را نبینم و جز عشق و فداکاری طریقی نگزینم. تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قید و بندهای مادی آزاد شوم...

پرترۀ امام

تو ای محبوب من! رمز طایفه ای و درد و رنج 1400 ساله را به دوش می کشی، اتهام، تهمت، هجوم، نفرین و ناسزای 1400 ساله را همچنان تحمل می کنی، کینه های گذشته، دشمنی های تاریخی و حقد و حسدهای جهان سوز را بر جان می پذیری.

تو فداکاری می کنی و تو از همه چیز خود می گذری. تو حیات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسان ها می کنی و دشمنانت در عوض، دشنام می دهند و خیانت می کنند.

به تو تهمت های دروغ می زنند و مردم جاهل را بر تو میشورانند و تو ای امام! لحظه ای از حق منحرف نمی شوی و عمل به مثل انجام نمی دهی و چون کوه در مقابل طوفان حوادث، آرام و مطمئن به سوی حقیقت و کمال قدم برمیداری، و از این نظر تو نماینده علی و وارث حسینی....

 

 

و من افتخار می کنم که در رکابت مبارزه می کنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم....

 

...می دانم که در این دنیا، به عده زیادی محبت کرده ام و حتی عشق ورزیده ام ولی در جواب بدی دیده ام. عشق را به ضعف تعبیر می کنند و به قول خودشان، زرنگی کرده و از محبت سوء استفاده می نمایند!
اما این بی خبران نمی دانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکرده اند...و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم که محبت خویش را از کسی دریغ کنم...

...می دانم که تو هم، ای محبوب من، در دریای عشق شنا می کنی، انسان ها را دوست می داری و به همه بی دریغ محبت می کنی و چه زیادند آن ها که از این محبت سوء استفاده می کنند و حتی تو را به تمسخر می گیرند و به خیال خود تو را گول می زنند...و تو این ها را می دانی، ولی در روش خود کوچک ترین تغییری نمی دهی...زیرا مقام تو بزرگ تر از آنست که تحت تاثیر دیگران عشق بورزی و محبت کنی، عشق تو فطری است، همچون آفتاب بر همه جا می تابی و همچون باران بر چمن و شوره زار می باری و تحت انعکاس سنگدلان قرارنمی گیری...

درود آتشین من به روح بلند تو باد که از محدوده تنگ و تاریک خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولان گاهش عظمت آسمان ها و أسماء مقدس خداست.

عشق سوزان من فدای عشقت باد، که بزرگ ترین و زیباترین مشخصه وجود توست و ارزنده ترین چیزی است که مرا جذب تو کرده است و مقدس ترین خصیصه ات در میزان الهی به حساب می آید."

مصطفی چمران-30 ژوئن 1976
29
خرداد سال 1355

------------------------------------------------------------------------------------------

هشدار-نوشت: این وصیت نامه مثل صاحبانش سرگذشت غریبی دارد!

این وصیت نامه در بحبوحۀ جنگ بی رحمانۀ داخلی لبنان، در حالی نوشته شد که قلب امام موسی از کشتارهای بی امان زنان و کودکان بی پناه خون بود...

این وصیت نامه زمانی نوشته شد که دکتر چمران، برای مرهم گذاشتن بر زخم های محبوبش از هیچ کاری دریغ نکرد...
این وصیت نامه هنگامی نوشته شد که دکتر چمران راهی شهرک نبعه بود تا شاید بتواند از فجایع پیش رو، بکاهد...

این وصیت نامه، زمانی پیدا شد که، چهار سال  از ربوده شدن امام موسی صدرِ محبوب ِ چمران، می گذشت
این وصیت نامه، زمانی پیدا شد که، دکتر چمران در عشق سوزانش سوخته بود...

این وصیت نامه زمانی پیدا شد که دفتر دکتر چمران در مدرسۀ صنعتی جبل عامل شهر صور، بعد از اصابت خمپاره های اسرائیل به مرکز، و اشغال کامل لبنان...تخریب شده بود...
این وصیت نامه در حالی پیدا شد که در میان انبوه پرونده ها و کاغذها ، و دستنوشته ها...گم بود...
 این وصیت نامه توسط دکتر محمد علی مهتدی پیدا شد...
و فقط خدا می داند چه بر او گذشت وقتی این دست نوشته را می خواند...
این وصیت نامه سال ها، در آرشیو بنیاد شهید چمران در ایران خاک خورد و هیچکس این عاشقانه ها را ندید

این وصیت نامه برای اولین بار در سال 1376 در مجلۀ نیستان توسط سید مهدی شجاعی-نویسندۀ مرد رؤیاها-منتشر شد.

اصل این وصیت نامه ارزش خواندن هزار باره دارد!

وصیت نامه ها غریبند!

قدر  وصیت نامه ها را بدانید!

-----------------------------------------------------------------------

پیشانیت سیاه مبادا به ننگ ها! ای ماه ای مراد تمام پلنگ ها! از علیرضا بدیع
 

۰ نظر ۲۰۳ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۱۶

باسمکَ یا رَحمن


حقیقت این هستی، این است که این دنیا و ما فیها.... این زمین و همه آنچه که در آن است متعلق به ما نیست. ما تنها یک مسافریم و این جهان برای ما در حکم یک کشتی است... یک کشتی که مال ما نیست... خانه ما، فرزند ما ... خودروی ما .... وبلاگ ما...حتی زندگی ما از آنِ کسی است که مالک همه چیز و همه کس، حتی خودِ ما ست!

این مالکیت ها، فریب است ... دلبستگی ها، بزرگترین دروغی است که بشر به خودش گفته.

گاهی وقت ها، برای فهمیدن این حقیقت ها.... برای شکستن این دروغ ها .... برای برملا شدن این فریب ها باید گذشت! باید همۀ این دلبستگی ها را رها کرد... باید دل کَند...

باید بارت را ببندی و از این خانه ای که به آن دل بسته ای... که چهار سال تمام برایش زحمت کشیده ای ، چشم در چشم محبوبت با او حرف زده ای و درد دل کرده ای، دل بکَنی و بروی... حتی لازم نیست خیلی هم دور شوی .... در همان کوچه .... همان محل.... با همان نشانی .... با یک تغییر کوچک در یک پلاک .... با یک حرف اضافه در نشانی ...

لازم نیست خیلی هم دور شوی ... تا بفهمی یک تغییر نشانی کوچک در یک وبلاگ ساده مجازی که بازدید کنندۀ چندانی هم ندارد، چطور شب و روزت را به هم می ریزد ... درس هایت را نیمه تمام می گذارد.... خواب را از چشمان می گیرد ....

و این تردید در ماندن و رفتن ....

بعد ... چقدر از خودت خجالت می کشی وقتی که می فهمی دلی که بنا نبود به هیچ کس و هیچ چیز بسته شود ... حالا بسته به یک وبلاگ مجازی شده ...
بفهمی که چقدر از عهدی که با امام بسته ای دوری.

با خودت تصور کنی و حس کنی ... این دل کندن ها با دل امام عزیزت چه کرده ؟
وقتی که از کوچه پس کوچه های قم دل کنده و عازم نجف شده .... وقتی که از عزیزترین کسانش دل کنده و راهی سرزمینی غریب شده .... وقتی که از ایران دل کنده و مسافر لبنان شده .... وقتی که از عزیزترین هایش دل کنده و عازم لیبی شده....
بعد با خودت بگویی؛ شاید او اصلاً چون تو دل بسته نبوده
و بعد خودت جواب خودت را بدهی که؛
مگر می شود انسان دلبسته نباشد و آن طور عاشقانه برای خانواده اش نامه بنویسد؟
مگر می شود انسان عاشق نباشد و آن طور شیدا، شعر بسراید؟ .... و بعد به هر بهانه ای با عزیزترین هایش نجوا کند که :
«چقدر دلم برای قم تنگ شده!».
«چقدر دلم برای مادر تنگ شده...»

نه... دل نبستن راه حل خوبی نیست....
مرد این میدان ، باید عاشقانه زندگی کند و صادقانه و خالصانه مهر بورزد و دوست بدارد و عاشقی کند .... و هنرمندانه از همۀ آن چیزهایی که دوست دارد دل بکند و آرام بگذرد.
و تو تا از چیزی ... حتی به کوچکی یک وبلاگ نگذشته باشی این حقیقت را در نمی یابی!

که اگر دل نبسته باشی.... اگر عاشق نباشی .... دیگر دل کنـدن ... گذشتن ... رها کردن معنا ندارد.

عقلت بهانه می گیرد که : پس این تلاش بی امان چه می شود؟ پیوندهایت چه می شود؟
اگر بروی گم می شوی! بی نشانه می شوی! هیچ کس تو را نمی شناسد!
هیچ کس پیدایت نمی کند!

و تو یاد گرفته ای که خیلی وقت ها .... خیلی جاها.... باید عقلت را در خانه بگذاری و درش را قفل کنی و دست دلت را بگیری و بزنی به جادۀ بی انتهایی که مقصد ندارد.

گاهی لازم است کارهایت را .... کارهای مهم و سرنوشت سازت را نیمه تمام رها کنی، و به آرزوها و آینده دل نبندی!

کتاب هایت را نیمه خوانده ببندی، دل آشوبۀ  کنکور ارشد، امتحان عربی، مدرک کارشناسی، مقاله های نیمه تمام، پروژه های نیمه کاره و... را بی خیال شوی

و یادت بیاید با امروز:

سیزده هزار و چهار صد و سی و هشت روز است

که چشم انتظار یک امام هشتاد و هفت ساله ای

و
بعد یادت بیاید که کارهای نیمه تمام زیادی هست که منتظرند امام موسی صدر از لیبی برگردند و تمامشان کنند!

گاهی لازم است این راه را تنها بروی، غریب و بی کس.... بی یار و یاور....

باید برای دیدن او "مهزیار" شد
یعنی

 گذشت از همگان "محض یار" ها

-------------------------------------------------------------------------------------------

مطالب مرتبط:

- چمران عاشق امام موسی صدر بود

-انتخاب دشوار چمران: بازگشت به آمریکا یا ماندن در لبنان؟

 

پی نوشت: اشعار از علی اکبر لطیفیان و قیصر امین پور است! امیدوارم مرا عفو کنند! دل ما بی اختیار با شعر به عقل تلنگر می زند

۱ نظر ۱۹۷ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۲۵