رجعت صدر

روزشمار بازگشت امام موسی صدر

رجعت صدر

روزشمار بازگشت امام موسی صدر

رجعت صدر

همه روزهایی را که نبوده ای می شمارند،
من روزهایی که به بازگشتت مانده...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حاشیه نوشت:
هرگونه کپی برداری و نشر مطالب این وبلاگ
در راستای آشنایی با سیره و نشر افکار
امام موسی صدر(أعاده الله)
آزاد و موجب امتنان است!

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه
پیوندها

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سحر» ثبت شده است

یا من تـَشـَقـــَّقـَتِ الجـبالُ من مَخافـته


دخترک...كی رفته ای ز دل؟ كه تمنا كنم تو را
برای بار چهلم چشم هایش را بست!

برای این که مطمئن شود جایی را نمی بیند؛
 دست هایش را هم روی چشم هایش گذاشت...

 شروع کرد به شمردن: ده ... بیست .... سی ..... سی و دو ....

سی وسه.... سی و چهار... سی و پنج ...سی و شش ... سی و هفت ...

و.. همین طور که می شمرد...
با خودش فکر کرد: «من که تا چهل بیشتر نمی دانم!؟»

-------------------------------------------------------------------------------------------------
بازنوشته ای از هذیان های سال های نه چندان دورِ یک وبلاگ نویسِ تب دار ...

برداشتی آزاد از فیلمِ کوتاهِ "پدر و دختر"

اثرِ انیمیشن ساز معروفِ هلندی، "  Michaël Dudok de Wit"...

۲ نظر ۱۵۵ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۱۷

یا من خضعَ کلُ شئ ٍ لهـیبته


خانم الف. حاء. عزیز
سلام!

بنت الهدی صدر

۰ نظر ۲۱۳ بازدید موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۲۰

بإسمِکَ یا الله


سلام

رمضان!
عزیزترین ماهِ خدا!
ماه مهربانِ استجابت و دعا!
باز هم تو آمدی... با زمزمه های دعای سحرت!
باز هم من آمدم...تا هر سحر، همۀ خدا را، از خدا طلب کنم...همۀ بهاء و بخشایشش را...همۀ جمال و زیبایی اش را...همۀ جلال و بزرگی اش را...همۀ عظمتش را...نورش را...رحمتش را...حتی واژه هایش را
نام هایش...نام های بزرگش...عزّت و مشیّت و قدرتش...

تو آمده ای تا...منِ ضعیف و ناتوان و  ناچیز...آن چنان بزرگی و عظمت و حرمت پیدا کنم... که از خدا...حتّی...شرافت و سلطنتش را طلب کنم! و...
همۀ آیات و جبروتِ پروردگاری اش...

باز هم من آمده ام... با لقمه های خورده و نخوردۀ سحر...با اضطراب های نزدیک اذان... با چشم های خواب آلوده... و
دلی خواب آلوده تر...
و تو آمده ای تا به هر قیمتی شده، مرا، از این خواب سنگین بیدار کنی! چشم هایم را به جهانی، فراتر از این دنیا باز کنی!

من...آمده ام...با صدها درِ بسته...درهایی را که خود، به روی خود بسته ام...بر هر دری هزار قفل زده ام ...از هزار گناه و کلیدش را...
کلیدش را با دست خودم در دریاچۀ افسوس و ناامیدی پرت کرده ام...
و تو آمده ای...هزار کلیدِ تازه آورده ای...از هزار نامِ خدا...
آمده ای، تا قفل ها را یکی یکی، باز کنی...آمده ای تا من،... منِ ناامیدِ دست بستۀ اسیر را ... رها کنی!

و در گوشم رمزی را زمزمه کنی؛ تا قلّه های افتتاح را فتح کنم! برسم به آسمان...تا پرواز کنم!...

من آمده ام...سنگین بار! با کوله باری از گناهانِ ریز و درشتی که کمرم را شکسته! توان قدم برداشتن را، از من گرفته! خسته ام... و درمانده...با پاهای پر آبله...

و تو...این بار...سبک آمده ای...سبکبار آمده ای تا کمکم کنی...این سنگِ سنگینِ یک ساله را از روی دوشم بردارم...تا سبک شوم...آزاد شوم...

من آمده ام...سبک بار! با دست های خالی... با کوله بار خالی...و...سر به زیر! خجالت زده...آخر میهمانِ خانۀ خدا شدن...با دست های خالی و بدون هبه؟؟؟
و تو... آمده ای! با یک بغل رحمت و برکت! رحمتی که هر چه به من، ببخشی تمام نمی شود...برکتی که هرچه از آن بردارم ، کم نمی شود!
و تو...مثل همیشه...بی دریغ می بخشی! و من...مثل هر سال...دست ِ پر و شادمان باز می گردم!

و این... منم...زخمی و رنجور و بی دفاع! شکست خورده و نا امید! بازگشته ام...از نبردی بی امان! و تو آمده ای تا زخم هایم را مرهم شوی...و بر تنم جوشن کبیر بپوشانی...تا تیرهای زهرآگینِ دشمن دیرین، بر تنم اثر نکند!

---------------------------------------------------------------------------------

ابتهال نوشت: فایل های صوتیِ استاد نصرالدّین طوبار، تقریباً می شود گفت، هم سن و سال من هستند...اما...این قدمت باعث نمی شود که گردِ کهنگی بر آن بنشیند...کاری که برای خدا باشد تا ابد بر دلت می نشیند...حرف دلت را میزند و اشکت را جاری می کند! جاودان می ماند و صاحبش را نیز جاودان می کند! اگر اهلِ گوش سپردن به نوایِ خوشِ ابتهال، هستید... این فایلِ کوتاه را بشنوید:

رمضان أشرق
حجم: 561 کیلوبایت

۰ نظر ۲۱۵ بازدید موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۰